معرفی ظرفیت های کهگیلویه و بویراحمد در قاب عکاسان کشوری
یاسوج- مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی کهگیلویه و بویراحمد از اجرای برنامه ملی هنری تور تخصصی عکاسی با حضور عکاسان برجسته کشوری در سطح این استان خبر داد.
به قلم؛ محمدحسن شاهنگی عضو شورای علمی گروه ادبیات اندیشه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی در سینمای غرب، عموماً جنگ پدیده منفوری است و تقدم تسلیم بر مقاومت یک اصل است؛ به عنوان مثال در فیلم لوره( Lore) ساخته کیت شورتلند که در مورد آلمان در بحبوحه جنگ جهانی دوم است، نفرت از جنگیدن در میان کاراکترها به چشم می خورد؛ فیلم داستان پنج خواهر و برادر آواره و بینوا را روایت می کند که بعد از کشته شدن پدر و مادرشان، با پای پیاده برای رسیدن به خانه مادربزرگشان عازم می شوند.
به قلم؛ محمدحسن شاهنگی عضو شورای علمی گروه ادبیات اندیشه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
در سینمای غرب، عموماً جنگ پدیده منفوری است و تقدم تسلیم بر مقاومت یک اصل است؛ به عنوان مثال در فیلم لوره( Lore) ساخته کیت شورتلند که در مورد آلمان در بحبوحه جنگ جهانی دوم است، نفرت از جنگیدن در میان کاراکترها به چشم می خورد؛ فیلم داستان پنج خواهر و برادر آواره و بینوا را روایت می کند که بعد از کشته شدن پدر و مادرشان، با پای پیاده برای رسیدن به خانه مادربزرگشان عازم می شوند.
در این مسیر، بچه ها در می یابند که کشته شدن در راه وطن حماقتی بزرگ است و دفاع از خاک ارزش مردن ندارد! یا در فیلم «ستیغ اره ای» (Hacksaw Ridge) به کارگردانی مل گیبسون، شخصیت دزموند داس، سرجوخه نیروی زمینی آمریکا در جنگ جهانی دوم بدون حمل سلاح در میدان نبرد نقش آفرینی می کند و از بروز بسیاری از زد و خوردها جلوگیری می نماید!
داستان فیلم «نجات سرباز رایان» ( Saving Private Ryan )ساخته استیون اسپیلبرگ در طول نبرد نرماندی در جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد. کاپیتان جان میلر به همراه هفت سرباز دیگر مأموریت می گیرند تا سرباز جیمز فرانسیس رایان را پیدا کنند و به خانه برگردانند. او سه برادر داشته که همگی در جنگ کشته شده اند و به دستور فرمانده کل ارتش، رایان می تواند جبهه را ترک و به پیش مادرش بازگردد و در صلح و آرامش زندگی کند.
فیلم «متولد چهارم جولای» ساخته الیور استون از کودکی ران شروع شده و به سال های نوجوانی و تحصیل او در دبیرستان می رسد و سپس خدمت سربازی و سپس انجام وظیفه در نیروی تفنگداران دریایی آمریکا در ویتنام را به تصویر کشیده و با نمایش حادثه ای که منجر به قطع نخاع و فلج نیم تنه پائین او می شود، دوران بازپروری و بهبود او در بیمارستان کهنه سربازان برانکس را توضیح داده و سپس تحول شخصیتی او را به یک فعال مخالف جنگ شرح می دهد!
ارنست همینگوی، در رمان «وداع با اسلحه» همنشینی عشق، جنگ و اسلحه را روایت کرده است؛ آثار ضد جنگ زیادی را در سینمای جهان و ایران می توان نام برد که از این رمان وام گرفته اند.
همینگوی قصه را از گوریتسیا، شهر کوچکی در شمال تریسته در ایتالیا شروع می کند. ستوان فردریک هنری آمریکایی که در ارتش ایتالیا استخدام شده، بین آمبولانس ها، تالار ناهارخوری، نوشیدنی ها و همکاران زنش خوشحال و شاد است.
او با کاترین بارکلی، پرستاری انگلیسی آشنا می شود و تظاهر به دوست داشتنش می کند. کاترین هم تظاهر می کند حرف های عاشقانه فردریک را باور کرده است. در این میان جنگ اوج می گیرد. فردریک می فهمد اطرافیانش چقدر از جنگ بیزارند. او مجروح می شود و در بیمارستان با پرستاری آمریکایی آشنا می شود و به هم دل می بازند. همه در حال جنگیدن هستند، اما بیزاری و خستگی از نبرد بیداد می کند. فردریک به منطقه کوهستانی در جبهه جنگ منتقل می شود، اما به آن جا نرسیده و مجبور می شود همراه همکارانش در سه آمبولانس عقب نشینی کنند. خودروها به گل می نشینند.
او و سربازهای تحت امرش در جاده های فرعی حرکت می کنند. یکی از آن ها بعد از اصابت گلوله کشته می شود. دیگری تسلیم ارتش آلمان می شود. ستوان هنری و راننده آمبولانس روی پلی توسط دژبانی ارتش ایتالیا دستگیر می شوند و… در بخشی از رمان «وداع با اسلحه» می خوانیم: «هیچ چیز به بدی جنگ نیست… مردم وقتی می فهمند جنگ چقدر بد است، دیگر نمی توانند جلویش را بگیرند، چون دیوانه می شوند. بعضی ها هم هستند که هرگز نمی فهمند.
بعضی ها هستند که از افسران شان می ترسند. با همین ها جنگ راه می اندازند.» این رویکرد در سینمای تاریک انگار دفاع مقدس در کشورمان مورد اقبال واقع شده است. مثلاً فیلم «یک خانواده محترم» روایت یک استاد ایرانی دانشگاه پاریس به نام آرش است که به ایران باز می گردد.
برادر آرش در جنگ تحمیلی به شهادت می رسد و حوادثی در داستان فیلم رخ می دهد که باعث می شود مادرش نه تنها به شهادت پسرش افتخار نکند، بلکه همسرش را مسئول از دست دادن فرزندش می داند، فرزندی که در نوجوانی از دنیا می رود. این فیلم به گونه ای روایت می شود که بخش زیادی از رزمندگان ایرانی در جنگ تحمیلی نوجوانان هستند که نه به اراده که برای فرار از مشکلات خانوادگی سر از جبهه در می آورند.
پدر شهید در این فیلم شخصی خشن به تصویر در می آید و در یکی از پلان ها وقتی مرتباً بچه هایش را کتک می زند، ناگهان دوربین بر روی عکس امام خمینی(ره) زوم می کند و هم زمان صوتی از رادیو پخش می شود و صدای امام شنیده می شود که: «تاریخ اسلام به یاد ندارد که ملتی این طور عاشق جنگ باشند!»
در فیلم «آن ها نباید پیر شوند» ساخته پیتر جکسون می توان رد پایی از رمان «زمان کبوترها» اثر مرسه رودوردا را مشاهده نمود؛ برخی دیالوگ های بازیگران از منظر نشانه های زبانشناسانه گفتاری ملهم از این رمان است.
زمان کبوترها، داستان زن جوانی است که در جنگ داخلی در بارسلون زندگی می کند و برای فرار از وحشت خفه کننده جامعه درگیر جنگ به خودکشی فکر می کند.
کم آوردن در برابر آسیب های ناشی از جنگ و به بن بست رسیدن، اندیشه ای است که در سینمای تاریک انگار دفاع مقدس در ایران نیز در برخی آثار ملاحظه می شود؛ مثلاً در فیلم «طبل بزرگ زیر پای چپ» به کارگردانی کاظم معصومی، شخصیت های رزمنده از طولانی شدن جنگ، گلایه مند هستند و از اینکه ابزار دست حکومت قرار گرفته اند، شاکی اند.
شخصیت حافظ در این فیلم همه هم رزمانش را از دست می دهد و از آینده ناامید است؛ او در صحنه های متعددی از فیلم، مشغول جمع آوری پیکرهای شهداست و از بی یاوری می نالد.
در این بین، حتی آمدن رزمنده دیگری هم به نام یحیی، نگاه حافظ را عوض نمی کند. حافظ و یحیی در جبهه گیر افتاده اند و به جای کشتن دشمن به قول خودشان مجبورند دست و پای مجروحان هم رزم خودشان(شخصیت مهران) را از بیخ قطع کنند!
اگر مقیاس و شاخص دقیقی برای تسلیم و مقاومت نداشته باشیم، کار به جایی می کشد که مهم ترین دیالوگ فیلمی مانند «تنگه ابوقریب» ساخته بهرام توکلی این جمله شود: «توی جنگ فقط اونایی که اسلحه می فروشن، برنده هستن!» آیا واقعاً برندگان اصلی جنگ، سلاح فروشان اند؟! یا ایثارگرانی که از جان خود می گذرند و در راه اعتقادات و وطن، جان فدا می کنند؟ در سینمای تاریک انگار دفاع مقدس، امکان تقابل با قدرت قوی تر وجود ندارد و هر گونه تلاشی در این تقابل از سوی قدرت ضعیف، بیهوده است.
انتهای پیام
{{name}}
{{content}}