«بدنام»؛ سقوط یک ملودرام در دام کلیشه ها

سریال «بدنام» را می توان نمونه ای از ناکامی در تبدیل یک ایده تکراری به اثری قابل قبول دانست؛ مجموعه ای که نه در روایت داستان، نه در شخصیت پردازی و نه در استفاده از مؤلفه های دینی، نتوانسته است به کیفیتی دست پیدا کند که مخاطب از یک اثر نمایشی انتظار دارد. حاصل کار، اثری است که به جای درگیر کردن بیننده با موقعیت های داستانی و روابط انسانی، بارها او را با تصنع، اغراق و تصمیم های غیرقابل باور مواجه می کند.

سریال «بدنام» را می توان نمونه ای از ناکامی در تبدیل یک ایده تکراری به اثری قابل قبول دانست؛ مجموعه ای که نه در روایت داستان، نه در شخصیت پردازی و نه در استفاده از مؤلفه های دینی، نتوانسته است به کیفیتی دست پیدا کند که مخاطب از یک اثر نمایشی انتظار دارد. حاصل کار، اثری است که به جای درگیر کردن بیننده با موقعیت های داستانی و روابط انسانی، بارها او را با تصنع، اغراق و تصمیم های غیرقابل باور مواجه می کند. بدنامی این مجموعه، بیش از هر چیز، به فاصله میان ادعاهای احتمالی سازندگان و کیفیت محصول نهایی بازمی گردد.

داستان سریال از همان ابتدا بر پایه یکی از کلیشه ای ترین الگوهای ملودرام شکل می گیرد: پسری ثروتمند به دختری فقیر دل می بندد و روابط میان این دو، بستری برای شکل گیری مجموعه ای از تعارض ها می شود. استفاده از چنین الگویی به خودی خود ایرادی ندارد؛ بسیاری از آثار موفق سینما و تلویزیون نیز از موقعیت های آشنا بهره می برند. مسئله اصلی، چگونگی پرداخت این موقعیت هاست. در بدنام، نه پیچیدگی تازه ای به این الگو اضافه می شود و نه روابط شخصیت ها چنان شکل می گیرد که مخاطب بتواند با سرنوشت آن ها همراه شود. روایت، به جای کشف ابعاد تازه ای از یک موقعیت آشنا، به تکرار فرمول هایی روی می آورد که بارها در آثار نمایشی دیده ایم.

حامد عنقا، نویسنده و تهیه کننده این مجموعه، پیش تر آثاری همچون «پدر» و «آقازاده» را در کارنامه داشته است؛ مجموعه هایی که دست کم در برخی جنبه ها توانستند توجه مخاطبان را جلب کنند. عنقا همچنین در دیالوگ نویسی توانایی هایی دارد و می تواند جملاتی طراحی کند که از نظر لحن و ساختار، ظرفیت تأثیرگذاری داشته باشند. بااین حال، توانایی در نوشتن دیالوگ، به تنهایی برای خلق یک اثر نمایشی موفق کافی نیست. دیالوگ زمانی کارکرد واقعی پیدا می کند که از دل موقعیت، شخصیت و کشمکش بیرون بیاید. در بدنام، این عناصر چنان که باید به یکدیگر پیوند نخورده اند و قابلیت های نویسنده نتوانسته است ضعف های بنیادین روایت را جبران کند.

یکی از مهم ترین مشکلات سریال، شخصیت پردازی آن است. آدم های داستان اغلب در دو قطب خیر و شر قرار می گیرند و رفتارهایشان نیز تابع همین تقسیم بندی ساده است. شخصیت مثبت باید همواره نشانه هایی از خوبی بروز دهد و شخصیت منفی نیز تا حد امکان در قالبی ناپسند ظاهر شود. در چنین ساختاری، جایی برای تناقض های انسانی، تردیدهای اخلاقی و تحول تدریجی باقی نمی ماند. انسان واقعی ممکن است در یک موقعیت تصمیمی درست بگیرد و در موقعیتی دیگر دچار خطا شود؛ اما شخصیت های بدنام بیشتر به ابزارهایی برای پیشبرد داستان شباهت دارند تا انسان هایی با گذشته، انگیزه و منطق رفتاری مشخص.

شخصیت یلدا نمونه روشنی از این ضعف است. او در بخش هایی از داستان با ویژگی هایی معرفی می شود که قرار است مخاطب را نسبت به او بدبین کند؛ اما بعدتر، تغییر جهت می دهد و در موقعیت هایی قرار می گیرد که از او چهره ای کاملاً متفاوت می سازند. مشکل آن است که این دگرگونی، از مسیر یک تحول روانی و اخلاقی باورپذیر عبور نمی کند. مخاطب باید بتواند بفهمد چه اتفاقی در ذهن و وجدان یک شخصیت افتاده که او را به انتخابی تازه رسانده است. تغییر رفتار، هنگامی که بدون زمینه چینی کافی رخ می دهد، نه نشانه رشد شخصیت، بلکه علامت ضعف فیلمنامه است. در نتیجه، یلدا به جای آنکه شخصیتی پیچیده و قابل تحلیل باشد، به چهره ای اغراق شده و مصنوعی تبدیل می شود.

در کنار این مسائل، تصویر ارائه شده از فقر نیز جای تأمل دارد. در بدنام، بخش قابل توجهی از شخصیت های متعلق به طبقات کم درآمد، با ویژگی هایی چون پاکی، اخلاق مداری و سلامت درونی شناخته می شوند؛ گویی فقر به خودی خود زمینه ای برای فضیلت اخلاقی است. البته هیچ اشکالی ندارد که شخصیت های فقیر در یک داستان، انسان هایی شریف و درستکار باشند؛ همان طور که ثروتمند بودن نیز لزوماً نشانه فساد نیست. مسئله زمانی آغاز می شود که طبقه اجتماعی به معیاری برای داوری اخلاقی تبدیل شود. فقر نه فضیلت می آفریند و نه به تنهایی عامل تباهی است. انسان ها در هر موقعیت اقتصادی می توانند شریف، خطاکار، بخشنده یا خودخواه باشند. نادیده گرفتن این تنوع، تصویری ساده انگارانه از جامعه ارائه می کند.

این ساده سازی، هنگامی که با مفاهیم دینی همراه می شود، اهمیت بیشتری پیدا می کند. دین در زندگی بسیاری از مردم، منبع معنا، امید، آرامش و راهنمایی اخلاقی است و حضور آن در یک اثر نمایشی می تواند به غنای معنایی داستان کمک کند. بااین حال، استفاده از نشانه های مذهبی زمانی موفق خواهد بود که با جهان درونی شخصیت ها و منطق روایی اثر ارتباط داشته باشد. صرف نمایش یک نماد دینی یا قرار دادن یک شخصیت در موقعیتی مذهبی، نمی تواند عمق اعتقادی او را اثبات کند. باور دینی، برخلاف آنچه برخی آثار سطحی القا می کنند، تنها با چند نشانه ظاهری قابل شناسایی نیست؛ بلکه در انتخاب ها، رفتارها، مسئولیت پذیری و مواجهه انسان با دشواری های زندگی نیز خود را نشان می دهد.

var player = videojs('player_252246_4420542',{ techOrder: [ "html5" , "flash"],poster:'',width:400,height:300}); videojs.addLanguage('en', {"No compatible source was found for this media.": "مشاهده ی ویدیو نیاز به پشتیبانی مرورگر از codec h264 یا نصب فلش پلیر دارد."}); player.one('play', (function(){ $.post('/fa/ajax/news/video/4420542',{},function (data) {}); })); کد ویدیو دانلود کیفیت اصلی (function() { const embedHtml = ' ' + ' ' + ' ' + ' '; const videoTextAreaId = "videoTextArea_4420542"; const videoCodeBtnId = "videoCodeBtn_4420542"; const videoCodeBtn = document.getElementById(videoCodeBtnId); videoCodeBtn.addEventListener('click', function() { if (document.getElementById(videoTextAreaId).innerText.trim() === "") { document.getElementById(videoTextAreaId).innerText = embedHtml; } }); })();

از همین منظر، نحوه استفاده بدنام از نشانه های مذهبی، به ویژه در ارتباط با شخصیت یلدا، مسئله ساز است. شخصیتی که در بخش هایی از داستان سبک زندگی خاصی را با اراده خود ادامه می دهد، در قسمت های پایانی با نشانه هایی چون چادر نماز یا قرآنی قدیمی در دست ظاهر می شود. چنین تصاویری می توانند در جای خود معنادار باشند، اما برای آنکه به تحولی باورپذیر اشاره کنند، باید زمینه لازم در داستان فراهم شده باشد. مخاطب باید نشانه هایی از تردید، بازنگری، پشیمانی یا جست وجوی معنوی شخصیت را در طول روایت مشاهده کند. در غیر این صورت، این تغییر ظاهری بیش از آنکه بیانگر تحول درونی باشد، به وسیله ای برای اعلام ناگهانی تغییر شخصیت تبدیل می شود.

مشکل اصلی در اینجا نه استفاده از چادر نماز است، نه حضور قرآن و نه پرداختن به بازگشت یک انسان به معنویت. مسئله، تقلیل مفاهیم دینی به نشانه هایی تصویری و استفاده ابزاری از آن ها برای سفید کردن یک شخصیت است. قرآن در فرهنگ اسلامی، کتاب هدایت و تدبر است و ارتباط با آن نمی تواند صرفاً به حضورش در قاب تصویر محدود بماند. همچنین، پوشش و مناسک دینی هنگامی معنای عمیق تری پیدا می کنند که در کنار رفتار و نگرش فرد قرار گیرند، نه آنکه به تنهایی جایگزین شناخت شخصیت شوند. اگر قرار است داستان از تحول معنوی سخن بگوید، باید این تحول را در تصمیم ها و مناسبات شخصیت نیز نشان دهد. در غیر این صورت، اثر ناخواسته این تصور را ایجاد می کند که دینداری بیش از آنکه امری درونی و اخلاقی باشد، مجموعه ای از نشانه های قابل نمایش است.

از سوی دیگر، پیوند دادن فقر با معنویت و اخلاق، بدون توجه به پیچیدگی های زندگی واقعی، می تواند به برداشتی نادرست از آموزه های دینی منجر شود. در سنت اسلامی، ارزش انسان را نمی توان صرفاً با میزان دارایی یا فقدان امکانات مادی سنجید؛ آنچه اهمیت دارد، ایمان، عمل صالح، عدالت ورزی و مسئولیت اخلاقی است. از این منظر، نه ثروت به خودی خود محکوم است و نه فقر به تنهایی فضیلت محسوب می شود. نمایش درست چنین مفاهیمی مستلزم آن است که شخصیت ها در موقعیت های دشوار، با انتخاب های اخلاقی واقعی روبه رو شوند. هنگامی که اثر به جای نشان دادن این انتخاب ها، از نشانه های ظاهری برای تعیین جایگاه اخلاقی افراد استفاده می کند، ظرفیت اندیشه برانگیز دین را به کلیشه ای روایی تقلیل می دهد.

ضعف های بدنام به محتوا و فیلمنامه محدود نمی شود و در بازی ها نیز به چشم می آید. بخش قابل توجهی از اجراها، تحت تأثیر همان شخصیت پردازی سطحی قرار گرفته اند و در مواردی به اغراق و تکرار الگوهای آشنا می رسند. وقتی شخصیت از ابتدا به صورت دقیق طراحی نشده باشد، بازیگر نیز با محدودیت جدی روبه رو می شود؛ زیرا نمی تواند انگیزه های روشن و پیوسته ای را در رفتار خود بازتاب دهد. با این حال، در میان اجراهای مجموعه، بازی حسن پورشیرازی از کیفیت قابل توجه تری برخوردار است. حضور او در مقایسه با بخش هایی از بازی های دیگر، نشان می دهد که تسلط بازیگر بر ابزارهای اجرایی تا چه اندازه می تواند در باورپذیری صحنه مؤثر باشد؛ هرچند یک اجرای خوب به تنهایی قادر نیست ضعف های کلی مجموعه را برطرف کند.

کارگردانی نیز در مجموع از سطحی معمولی فراتر نمی رود. در اثری که قرار است روابط عاطفی، تعارض های اخلاقی و تحولات درونی شخصیت ها را به تصویر بکشد، میزانسن، انتخاب قاب، ریتم تدوین و هدایت بازیگران باید در خدمت معنای صحنه باشند. اما بدنام در بخش هایی از اجرا فاقد ظرافت لازم است و گاه ناهماهنگی هایی به چشم می خورد که از انسجام جهان داستان می کاهد. برخی جزئیات اجرایی نیز چنان که باید مورد توجه قرار نگرفته اند و همین مسئله، حس تصنع را تشدید می کند. کارگردانی موفق صرفاً به ثبت دیالوگ ها و کنار هم قرار دادن صحنه ها محدود نیست؛ بلکه باید بتواند از مجموعه عناصر دیداری و شنیداری، تجربه ای یکپارچه بسازد. این انسجام در بدنام به اندازه کافی شکل نگرفته است.

مونولوگ ها و شعرخوانی ها نیز از بخش های قابل انتقاد مجموعه اند. سخن گفتن مستقیم شخصیت ها درباره احساسات و باورهایشان، زمانی تأثیرگذار است که از موقعیت دراماتیک برآمده باشد و چیزی به شناخت مخاطب از آن ها اضافه کند. اما هنگامی که شخصیت به جای عمل کردن، مدام درباره احساسات، رنج ها یا مفاهیم کلی سخن می گوید، روایت از حرکت بازمی ماند. شعرخوانی نیز به همین دلیل باید با دقت بیشتری به کار گرفته شود. شعر می تواند لایه ای تازه به فضای اثر بیفزاید، اما استفاده مکرر و نامتناسب از آن، به جای ایجاد عمق، به تصنع می انجامد. در بدنام، این بخش ها در مواردی به جای آنکه مکمل روایت باشند، به مانعی در برابر پیشرفت طبیعی داستان تبدیل می شوند.

اظهارنظر کارگردان مجموعه، سجادی حسینی، درباره استقبال مخاطبان نیز به تنهایی نمی تواند معیاری برای ارزیابی کیفیت اثر باشد. البته بدون آمار معتبر و اطلاعات روشن درباره میزان تماشا، نمی توان درباره گستره استقبال عمومی حکم قطعی صادر کرد. حتی اگر مجموعه ای واقعاً مخاطبان زیادی داشته باشد، این موضوع لزوماً به معنای برخورداری آن از کیفیت هنری بالا نیست. میزان دیده شدن یک اثر و ارزش نمایشی آن دو موضوع مرتبط، اما متفاوت اند. گاهی داستان های پرکشش، بازیگران شناخته شده، تبلیغات یا حتی کنجکاوی ناشی از واکنش های منفی، مخاطب را به تماشای یک مجموعه ترغیب می کنند. بنابراین، استقبال احتمالی از بدنام نه دلیلی برای نادیده گرفتن ضعف های آن است و نه به تنهایی می تواند درباره موفقیت یا شکست هنری آن داوری کند.

در نهایت، بدنام بیش از آنکه از کمبود ایده رنج ببرد، گرفتار ضعف در پرداخت و فقدان انسجام میان عناصر مختلف خود است. داستانی آشنا، شخصیت هایی کم عمق، تحولاتی شتاب زده، بازی هایی ناهمگون و کارگردانی نه چندان خلاقانه، در کنار استفاده سطحی از نشانه های دینی، مجموعه ای را شکل داده اند که ظرفیت های بالقوه خود را به فعلیت نمی رساند. مهم تر از همه، پرداخت نامناسب به دین می تواند به جای تقویت معنای اخلاقی داستان، تصویری تقلیل یافته از ایمان و معنویت ارائه کند؛ تصویری که در آن نشانه های ظاهری جای تحول درونی را می گیرند. انتظار از یک اثر نمایشی این نیست که صرفاً پیام های اخلاقی و دینی را به مخاطب اعلام کند، بلکه باید امکان تجربه، تأمل و داوری را برای او فراهم آورد. بدنام در رسیدن به چنین جایگاهی ناکام می ماند و بعید است بتوان آن را در زمره آثار موفق کارنامه سازندگانش قرار داد.

انتهای پیام

نظرات

captcha