مولوی اینستاگرامی یا مولوی مثنوی

به قلم مریم اصغرپور   ما با مولوی چه کرده ایم...؟   او را از قرن هفتم بیرون کشیده ایم، چند بیت عاشقانه از میان هزاران بیتش جدا کرده ایم، روی دیوار کافه ها و صفحه های مجازی نشانده ایم و از او شاعری ساخته ایم که برای هر شکست عاطفی یک بیت دارد و برای هر آشفتگی، جمله ای که بتوان با آن اندکی آرام گرفت.   اما بد نیست یک بار دیگر مولوی را از نو ببینیم. مولوی واقعی، اگرچه شاعر عشق است اما بیش از آنکه آسوده مان کند، آسایش فکری مان را برهم می زند.

به قلم مریم اصغرپور ما با مولوی چه کرده ایم...؟ او را از قرن هفتم بیرون کشیده ایم، چند بیت عاشقانه از میان هزاران بیتش جدا کرده ایم، روی دیوار کافه ها و صفحه های مجازی نشانده ایم و از او شاعری ساخته ایم که برای هر شکست عاطفی یک بیت دارد و برای هر آشفتگی، جمله ای که بتوان با آن اندکی آرام گرفت. اما بد نیست یک بار دیگر مولوی را از نو ببینیم. مولوی واقعی، اگرچه شاعر عشق است اما بیش از آنکه آسوده مان کند، آسایش فکری مان را برهم می زند. بیش از آنکه برای ما نسخه بپیچد، از ما سؤال می کند. و مهم تر از همه، بیش از آنکه درباره انسانی سخن بگوید که هست، درباره انسانی می گوید که هنوز باید بشود. مولانا جلال الدین محمد بلخی را نمی توان جدا از جهان فکری اسلام فهمید. قرآن و حدیث؛ در تار و پود اندیشه و زبانش حضور دارند. پژوهش های دانشگاهی نیز بر این پیوند تأکید کرده اند و نشان داده اند که مثنوی در بسیاری از سطوح با قرآن وارد گفت وگو می شود؛ از اقتباس و تلمیح گرفته تا بازآفرینی روایت ها و تأویل عرفانی مفاهیم قرآنی. پس شاید یکی از پرسش های مهم امروز این باشد که مولوی از کدام جهان فکری سخن گفته و ما در مسیر جهانی شدنش، چه چیزهایی را حذف کرده ایم؟ مثنوی با جدایی آغاز می شود: بشنو از نی چون حکایت می کند وز جدایی ها شکایت می کند این بیت یکی از مشهورترین آغازهای ادبیات فارسی است اما شهرتش نباید ما را از این پرسش غافل کند که چرا مولوی سخنش را با جدایی آغاز می کند؟ نی، از اصل خود بریده است. صدایش صدای فراق است؛ انسان مولوی نیز چنین است: موجودی که چیزی را گم کرده؛ گاهی خدا، خودش و گاهی معنای بودن را. اینجا نخستین پل میان مولوی و قرآن شکل می گیردحضور قرآن در مثنوی آن قدر ساختاری است که نمی توان این اثر را بدون در نظر گرفتن رابطه اش با متن قرآن به درستی فهمید اما هنر مولوی در این نیست که آیات زیادی را وارد شعر کرده بلکه اهمیتش در شیوه تبدیل مفهوم به تجربه است. نفس را به صحنه می آورد. آدم مغرور را نشانمان می دهد. انسان فریب خورده را وارد داستان می کند و همین جاست که قرآن از صفحه کتاب بیرون می آید و وارد زندگی می شود. پادشاه، کنیزک، طبیب، عاشق، درویش، دزد و حتی حیوانات مثنوی، در ظاهر شخصیت های داستان اند؛ اما هرکدام می توانند صورتی از خود ما باشند. ما همان آدمی هستیم که گاهی حقیقت را می بیند و از کنار آن می گذرد. کسی که دانشش بیشتر از عملش است. همان انسانی که درباره توکل حرف می زند اما از فردا می ترسد. درباره رحمت سخن می گوید اما با کسی که دوستش ندارد، نامهربان است. ما امروز با چند جست وجوی ساده در فضای مجازی می توانیم درباره دین، فلسفه، عرفان، روان شناسی و معنویت هزاران صفحه بخوانیم اما یک تناقض بزرگ در زندگی ما شکل گرفته است: دانستن بیشتر شده، اما دانش عملی؟... ما می دانیم صبر چیست، اما در مواجه با اولین بحران صبرمان را از دست می دهیم. از توکل می گوییم، اما آینده را با اضطراب دنبال می کنیم. از رحمت حرف می زنیم، اما در قضاوت دیگری بی رحم می شویم. از ایمان سخن می گوییم، اما گاهی ایمان هیچ تغییری در کیفیت رفتار ما ایجاد نمی کند. مولوی درست در همین شکاف ایستاده است؛ فاصله میان دانستن و شدن و به همین دلیل است که این ابیات هنوز می تواند مخاطب امروز را به فکر وا دارد. از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم ز حیوان سر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم می توان این ابیات را در دستگاه عرفانی مولوی و در چارچوب مراتب وجودی او خواند؛ اما در سطحی انسانی تر، یک پیام روشن نیز دارند: انسان محکوم نیست همان کسی باقی بماند که دیروز بوده است. انسان، پروژه ای ناتمام است. می تواند تغییر کند و شاید یکی از مهم ترین پیام های مولوی برای زمانه ای باشد که انسان در آن بیشتر از همیشه امکان تغییر بیرونی دارد، اما گاهی از تغییر درونی ناتوان می ماند. مولوی، قرآن را به زندگی می آورد. قرآن در جهان مولوی از کتابخانه به زندگی می آید. در این دنیا توبه فقط یک مفهوم نیست؛ انسانی است که امکان بازگشت دارد. نفس نیرویی است که در تصمیم های روزمره خود را نشان می دهد. توکل کیفیت مواجهه آدمی با آینده است. مرگ پرسشی درباره معنای زندگی است و عشق راهی برای عبور از خود و مواجهه با حقیقت است. اینجاست که مثنوی اهمیت پیدا می کند. مولوی شعر را به جای وحی نمی نشاند؛ بلکه مفاهیم دینی را در قلمرو تجربه انسانی به حرکت درمی آورد. این همان کاری است که ادبیات می تواند انجام دهد: چیزی را که در ذهن ما مفهوم است، به چیزی تبدیل کند که بتوانیم در زندگی ببینیم. به همین دلیل است که خواندن مولوی می تواند مقدمه ای برای دوباره پرسیدن از خودمان باشد. اما در این میان، خطری نیز وجود دارد: جهانی شدن مولوی اتفاقی مهم است. آثارش از مرز زبان فارسی و جغرافیای ایران و جهان اسلام عبور کرده و مخاطبان فراوانی در سراسر جهان پیدا کرده اند. موزه متروپولیتن نیز به گسترش ترجمه های آثار صوفیانه، از جمله مولوی، اشاره کرده است؛ اما هم زمان هشدار می دهد که برخی ترجمه های معاصر، زمینه اسلامی و ارجاعات مربوط به خدا و قرآن را کم رنگ کرده اند. این نکته یک مسئله فرهنگی است. اگر مولوی را فقط شاعر عشق معرفی کنیم، چه چیزی باقی می ماند؟ مولوی را می توان جهانی خواند، اما نمی توان برای جهانی شدن، ریشه هایش را حذف کرد. اتفاقا راز جهانی شدنش در همین ریشه هاست: اینکه اندیشه ای عمیقا ریشه دار در سنت اسلامی توانسته درباره پرسش هایی سخن بگوید که متعلق به هیچ مرز جغرافیایی خاصی نیستند.

از مولوی چه می خواهیم؟

امروز وقت آن رسیده باشد به جای اینکه بپرسیم مولوی برای ما چه دارد، از خود بپرسیم ما با مولوی چه کرده ایم؟ آیا او را به چند بیت عاشقانه تقلیل نداده ایم؟ آیا عشق را از زمینه عرفانی و توحیدی اش جدا نکرده ایم؟ او را به یک نسخه فرهنگی برای آرامش های کوتاه مدت تبدیل نکرده ایم و آیا از مولوی فقط چیزی را نخوانده ایم که دوست داشته ایم بشنویم؟ مولوی قرار نیست همیشه حال ما را خوب کند. گاهی قرار است حال ما را دگرگون کند و به ما نشان دهد که ممکن است سال ها درباره حقیقت حرف زده باشیم و هنوز حقیقت در رفتارمان حضور نداشته باشد. قرار است بپرسد اگر ایمان داریم، این ایمان کجای زندگی ما ایستاده است و اینجا مولوی دوباره به قرآن می رسد. ما در زمانه ای زندگی می کنیم که درباره همه چیزحرف می زنیم؛ اما کمتر می پرسیم آنچه گفته ایم، از ما چه ساخته است. مولوی قرن هاست همین پرسش را پیش روی ما گذاشته است. نمی پرسد چند بیت از آثارش را حفظ کرده ایم. چند بار نامش را بر زبان آورده ایم و چند بار مثنوی را خوانده ایم. پرسش دشوارتر است: بعد از خواندن مولوی، چه چیزی در ما تغییر کرده است؟. اگر پاسخ این سؤال را نداشته باشیم، شاید تمام آنچه از مولوی فهمیده ایم، همان چند جمله زیبایی باشد که روی دیوارها نوشته ایم. اما اگر پاسخ داشته باشیم، مولوی تبدیل می شود به شاعر معاصری که هشت قرن دیر به دیدنش آمده ایم. پس شاید وقت آن رسیده باشد که دوباره صدای نی را بشنویم. «بشنو...». همین یک کلمه تمام دعوت مولوی است. بشنو، بعد ببین آنچه شنیدی، با تو چه می کند. انتهای پیام

نظرات

captcha