چرا جهان هنوز از مولانا الهام می گیرد

فرزاد قائمی ، عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی در گفت و گو با ایکنا از خراسان رضوی، به مناسبت روز بزرگداشت مولانا و در خصوص راز ماندگاری او اظهار کرد: انسان معاصر با بحران های بزرگی چون رشد مادی گرایی و فاصله گرفتن از خدا و ساحت معنا روبه روست و قطعاً در چنین فضایی، اقبال به مثنوی معنوی و مولانا بیانگر بحران و استیصال روح انسانی است که در جست و جوی معناست؛ معنایی که در پیام مولانا برای نسل امروز مبتنی بر دعوت به انسانیت، عشق و صلح خواهد بود.

فرزاد قائمی، عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی در گفت و گو با ایکنا از خراسان رضوی، به مناسبت روز بزرگداشت مولانا و در خصوص راز ماندگاری او اظهار کرد: انسان معاصر با بحران های بزرگی چون رشد مادی گرایی و فاصله گرفتن از خدا و ساحت معنا روبه روست و قطعاً در چنین فضایی، اقبال به مثنوی معنوی و مولانا بیانگر بحران و استیصال روح انسانی است که در جست و جوی معناست؛ معنایی که در پیام مولانا برای نسل امروز مبتنی بر دعوت به انسانیت، عشق و صلح خواهد بود.

وی درباره جایگاه قرآن و معارف اسلامی در شکل گیری اندیشه و آثار مولانا به ویژه با تمرکز بر مثنوی افزود: در این باره بهتر است به دیدگاه شیخ بهایی رجوع کنیم؛ او از یک سو بر پیوند عمیق مثنوی با روح کلام الهی تأکید دارد و از سوی دیگر این اثر را نه هم رتبه با قرآن، بلکه آیینه ای از تأثیر و تبلور معارف قرآنی در زبان فارسی می داند و در چنین نگاهی، مثنوی ادامه و بازتاب همان نوری است که قرآن در زبان عربی افروخته است؛ نوری که برای اهل هدایت راهگشاست و برای اهل انکار، مایه دوری از حقیقت.

این استاد زبان و ادبیات فارسی تصریح کرد: شیخ بهایی با تعبیر مشهور خود که مثنوی را «قرآنِ مدل» می خواند بر جنبه الگویی و دلالتی آن تأکید می کند و مثنوی را نمونه ای از انعکاس روح قرآن در قالب شعر فارسی می بیند. این تعبیر بیش از آنکه تشبیهی ساده باشد، نشان دهنده درک ژرف او از نسبت میان وحی و شعر مولاناست. در این چارچوب مولانا شاعری است که معارف قرآنی را در جان خویش جذب کرده و آن ها را به زبانی تمثیلی، زنده و اثرگذار بازآفرینی کرده است.

قائمی ادامه داد: از سوی دیگر می توان این برداشت را در امتداد سخن عبدالرحمن جامی که مثنوی معنوی را «قرآن در زبان پهلوی» می نامد، به شمار آورد؛ تعبیری که مقصودش نه همسان سازی مثنوی با قرآن، بلکه اشاره به بازتاب روح قرآن در زبان فارسی است. بر این اساس مثنوی را باید رسانه ای فارسی برای انتقال معارف الهی دانست؛ اثری که حقیقت قرآنی را در صورتی شاعرانه، تمثیلی و تربیتی عرضه می کند و از همین رو در تاریخ اندیشه اسلامی و فارسی جایگاهی ممتاز یافته است.

وی همچنین با اشاره به نگرش مولانا درباره عشق اظهار کرد: در نگرش مولانا، عشق کلیدواژه اصلی و جوهره روح ناطق انسان است؛ نیرویی معرفت شناختی که بر پایه خداشناسی خاص او، میان عالم ماده و معنا پیوندی ژرف برقرار می کند. از دید او حقیقت عشق در نهایت به ساحت الهی بازمی گردد و هر جلوه ای از عشق در غیر خدا نیز اگر راستین باشد، پلی به سوی همان حقیقت یگانه است. چنان که می گوید: «عاشقی گر زین سر و گر زان سر است / عاقبت ما را بدان سر رهبر است.»

این استاد دانشگاه با بیان اینکه از این منظر عشق مجازی نیز در نگاه صوفیانه، گذرگاهی به سوی عشق حقیقی است، تأکید کرد: مولانا عقل را برای فهم برخی حقایق کافی نمی داند، زیرا عقل، هرچند در جای خود ارزشمند است، اما جزئی نگر و محدود است، در حالی که عشق کل نگر، نامتناهی و متصل به حکمت الهی است و به همین سبب آنجا که عقل از درک بازمی ماند، عشق آغاز می شود، همان گونه که می گوید: «پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود.» پس در اندیشه مولانا، عشق نیرویی کیمیاگر است که گوهر انسان را دگرگون می کند و او را از مرتبه خاکی به افق روح الهی می رساند.

قائمی ادامه داد: این معنا با آفرینش انسان از خاک و دمیده شدن روح الهی در او پیوند دارد، یعنی انسانی که از زمین آغاز می شود، به واسطه عشق می تواند به آسمان معنا برسد و از همین رو، عشق در مثنوی تنها یک احساس نیست، بلکه مبدأ حرکت روح به سوی کمال و علت اشتیاق انسان برای بازگشت به اصل خویش است. نیِ آغاز مثنوی نیز نماد همین جدایی و اشتیاق است و این یعنی انسانی که جدا افتاده با ناله خود، بازگشت به وطن نخستین را طلب می کند، پس در این نگاه مثنوی، حدیث غربت انسان و سفر او به سوی معبود است و عشق، نیرویی است که این سفر را ممکن می سازد و به آن معنا می بخشد.

وی با تأکید بر اینکه در نظام فکری مولانا معنویت، اخلاق و تفکر همگی زاده و برآمده از نیروی عشق هستند، بیان کرد: عشق، «من» مادی را در خود ذوب می کند و «من» پیشین را به مرتبه ای فراتر می برد، یعنی همان «من» استعلا یافته و کمال یافته ای را پدید می آورد که در مسیر یگانگی با مبدأ الهی قرار دارد. مولانا این حقیقت را با زبانی شورانگیز چنین بیان می کند: «مرحبا ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما / ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون و جالینوس ما.» در این بیان عشق نه فقط درمان دردهای فردی، بلکه شفابخش خودبینی، خودخواهی و غرور انسانی است و از همین رو، عشق در نظر او نیرویی است که انسان را از محدودیت های نفسانی عبور می دهد و به سوی حقیقتی والاتر رهنمون می شود.

عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی ادامه داد: در این چارچوب، عشق راهی است به سوی کسی که گره گشای همه هستی، سرچشمه همه موجودات و معنابخش همه عالم بوده و از همین جاست که مولانا می گوید: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.» چراکه این عشق، عشق به کثرت جداافتاده نیست، بلکه عشق به جلوه های هستی از آن حیث است که همه از یک مبدأ واحد برخاسته اند.

قائمی در بخش دیگری از صحبت هایش در خصوص ابهامات تاریخی درباره ارتباط مولوی و شمس تبریزی افزود: بخشی از این ابهامات صرفاً از کمبود داده های تاریخی ناشی نمی شود، بلکه به ذات رازآلود و پیچیده رابطه شمس و مولانا بازمی گردد. در این نگاه، آنچه با آن روبه رو هستیم فقط گزارش یک رویداد تاریخی مبهم نیست، بلکه مواجهه با نوعی راز و حجاب است که خود رابطه را به سطحی نمادین و معمایی می برد و از این منظر، انبوه منابع و روایت ها همیشه به روشن تر شدن حقیقت کمک نکرده اند، بلکه گاه نقش ضدروایت پیدا کرده و بر پیچیدگی ماجرا افزوده اند و همین طور بخشی از این وضعیت به خصیصه خود منابع کهن برمی گردد؛ منابعی که بسیاری از آن ها به قلم مریدان و نزدیکان مولانا نوشته شده و از فضای رقابت، تعصب و حسادت میان پیروان نیز اثر پذیرفته اند.

وی ادامه داد: طبیعی است که در چنین فضایی، حضور شمس برای برخی از شاگردان و مریدان مولانا امری نامطلوب و حتی مخل نظم مرجعیت او تلقی می شده است. در کنار این ها، سنت صوفیانه «راست پوشی» و سکوت درباره برخی امور نیز بر ابهام افزوده است. فرزندان مولانا از جمله علاءالدین و سلطان ولد نیز بنا بر برخی قرائن چندان مایل به بازگشایی جزئیات این رابطه نبوده اند و همین امر به شکل گیری هاله ای از سکوت و پوشیدگی دامن زده است. از سوی دیگر میل نسل های بعدی صوفیان به افسانه پردازی و کرامت سازی، مرز میان تاریخ و روایت قدسی را بیش از پیش کمرنگ کرده است.

این استاد زبان و ادبیات فارسی با اشاره به وجود فرضیه های گوناگونی درباره سرنوشت شمس تبریزی، اظهار کرد: قتل شمس به دست برخی مریدان حسود، غیبت یا هجرت اختیاری، مرگ طبیعی و دفن پنهانی و حتی پیوند دادن مزار خوی با پایان زندگی او از فرضیات مطرح شده درباره سرنوشت شمس تبریزی است، اما شاید مهم تر از تعیین قطعی یک روایت تاریخی، تبدیل شمس از «شخص» به «رمز» در ذهن و زبان مولانا باشد و اساساً همین ابهام است که در غزلیات دیوان شمس نیز به نیرویی خلاق تبدیل می شود، چرا که شمس در شعر مولانا صرفاً یک غایب سوگ مندانه نیست، بلکه نشانه ای از حقیقتی زنده و پیوسته است؛ حقیقتی که فقدان ظاهری اش، جست وجوی ابدیِ حضور را در جان شاعر برمی انگیزد.

قائمی همچنین با تأکید بر پیام اندیشه مولانا برای انسان معاصر بیان کرد: اساساً انسان عصر مدرن و پسا مدرن با بحران هایی تازه دست به گریبان است؛ بحران هایی که بخش بزرگ آن از رشد مادی گرایی، دگرگونی مرزهای هویت فردی و جمعی و فاصله گرفتن انسان از ساحت معنا و خداوند سرچشمه می گیرد. در چنین جهانی، اقبال به مولانا و استقبال از ترجمه های او نشانه ای روشن از نیاز روح معاصر به افقی فراتر از مصرف، سرعت و بی هویتی است و همین مؤید این مطلب است که اندیشه مولانا محدود به زمان و جغرافیای زیست شاعر نیست، بلکه به مسئله ای بنیادین تر چون بحران روح انسان ارتباط پیدا می کند و از این رو پیام مولانا برای نسل امروز پیامی معنوی، وحدت گرا و صلح محور است؛ پیامی که می تواند برای اضطراب، تنهایی، بی معنایی و سردرگمی انسان معاصر، افقی تازه بگشاید.

وی در پایان گفت: مولانا در برابر افراط گرایی، بیگانه هراسی و تعصب انسان را به پذیرش تکثرها و دیدن حقیقت واحد در پس حجاب کثرت دعوت می کند. او همگان را به درون گرایی، پناه بردن به حریم معنا و اتصال به عشق فرا می خواند؛ عشقی که آدمی را از خودمحوری، قوم گرایی و مرزهای تنگ ملی و فرهنگی فراتر می برد و به سوی «من» گسترده تر و انسانی تر هدایت می کند. در نگاه او تساهل، شفقت، گذشت و دگرخواهی نه فضایل حاشیه ای، بلکه راه های رسیدن به آرامش فردی و جمعی اند، از همین رو مولانا در جهان پرآشوب امروز همچون جرعه ای از حقیقت ظاهر می شود؛ جرعه ای که انسان تشنه معاصر را به تمایز میان صورت و سیرت، مجاز و حقیقت و پراکندگی و وحدت فرامی خواند. مولانا راهی را پیش می نهد که در آن روح سرگردان انسان جدید می تواند دوباره با معنا، عشق و آرامش پیوند برقرار کند.

انتهای پیام

نظرات

captcha