معرفی ظرفیت های کهگیلویه و بویراحمد در قاب عکاسان کشوری
یاسوج- مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی کهگیلویه و بویراحمد از اجرای برنامه ملی هنری تور تخصصی عکاسی با حضور عکاسان برجسته کشوری در سطح این استان خبر داد.
هفته دفاع مقدس ، فرصتی برای بازخوانی حماسه مردانی است که در سال های جنگ تحمیلی، با حضور در میدان های نبرد از میهن دفاع کردند و شماری از آنان در این مسیر به شهادت رسیدند یا با تحمل جراحات، سال های پس از جنگ را با یاد و خاطره آن دوران سپری کردند. در این میان، خاطره نگاری رزمندگان و جانبازان، بخشی از روایت تاریخی دفاع مقدس را برای نسل های آینده حفظ می کند؛ روایت هایی که بسیاری از آنها از دل تجربه مستقیم رزمندگان در سخت ترین شرایط جنگ شکل گرفته است.
هفته دفاع مقدس، فرصتی برای بازخوانی حماسه مردانی است که در سال های جنگ تحمیلی، با حضور در میدان های نبرد از میهن دفاع کردند و شماری از آنان در این مسیر به شهادت رسیدند یا با تحمل جراحات، سال های پس از جنگ را با یاد و خاطره آن دوران سپری کردند. در این میان، خاطره نگاری رزمندگان و جانبازان، بخشی از روایت تاریخی دفاع مقدس را برای نسل های آینده حفظ می کند؛ روایت هایی که بسیاری از آنها از دل تجربه مستقیم رزمندگان در سخت ترین شرایط جنگ شکل گرفته است.
در همین راستا، خبرنگار ایکنا از همدان با مهدی میرزایی ازندریانی، جانباز هشت سال دفاع مقدس و نویسنده کتاب «زندگی در کمین»، درباره حضورش در جبهه های جنگ، چگونگی جانبازی و روند نگارش خاطراتش گفت وگویی کرده است که مشروح آن را در زیر می خوانیم:
مهدی میرزایی ازندریانی، متولد فروردین ماه سال 1342 در شهر ازندریان از توابع شهرستان جوکار هستم. در طول جنگ در گردان های رزمی و عملیاتی حضور داشتم و مسئولیت فرماندهی و معاون دسته را بر عهده داشتم و به همین دلیل، گاهی فرماندهی حدود 90 تا 100 نفر را بر عهده می گرفتم.
سال 1360 وارد سپاه پاسداران شدم و در سال 1361 همراه با شهید سردار حسین همدانی، در اسلام آباد غرب در پادگان الله اکبر بودیم، به مدت 86 ماه در دوران دفاع مقدس حضور داشتم و به عنوان رزمنده و جانباز لشکر 32 انصارالحسین(ع) همدان، در 15 عملیات مختلف شرکت کردم.
در خردادماه سال 1363 یک عملیات سخت و پیچیده داشتیم که همزمان با شرایط بسیار گرم و طاقت فرسای خرماپزان بود. در این عملیات، گردان 151 مسلم بن عقیل(ع) به فرماندهی شهید حاج حسن تاجوک حضور داشت و رزمندگان این گردان رشادت های فراوانی از خود نشان دادند.
وقتی برای ادامه عملیات خیبر وارد جزیره مجنون شدیم، فرمانده گروهان، من و چند نفر دیگر را برای انجام مأموریت کمین انتخاب کرد. این کمین در دل مواضع دشمن بود و تنها حدود 10 متر با نیروهای عراقی فاصله داشتیم که شرایط بسیار سختی بود.
در آن شرایط، ما با سه جبهه درگیر بودیم؛ نخست، گرمای وحشتناک حدود 60 درجه جزیره مجنون که بسیار طاقت فرسا بود؛ دوم، حیوانات دریایی و شرایط دشوار کانال و سوم، مظلومیت رزمندگان. در کمین، به دلیل شنود عراقی ها و برای جلوگیری از لو رفتن محل استقرارمان، نمی توانستیم با صدای بلند با تلفن و بی سیم صحبت کنیم و باید چند روز در همان محل باقی می ماندیم.
یک روز حدود ساعت چهار بعدازظهر، دشمن پاتک سنگینی به ما زد. احساس خطر کردیم و زمانی که با دوربین، نیروهای دشمن را زیر نظر داشتم، نور آفتاب باعث شد انعکاس دوربین دیده شود و هدف قرار بگیرم.
ابتدا سرم هدف قرار گرفت، اما گلوله به دست چپم اصابت کرد و دستم به شدت مجروح شد. داخل کانالی پر از لجن افتادم و چند دقیقه بعد، خمپاره ای در نزدیکی گوشم اصابت کرد و از ناحیه کتف و ران پا نیز مجروح شدم.
بیهوش شدم و در حالی که کسی از وضعیت من خبر نداشت، مدتی بعد به عقب منتقل و به بیمارستان صحرایی منتقل شدم. در مسیر انتقال به بیمارستان، آمبولانس مورد اصابت موشک قرار گرفت و دو نفر از مجروحان به شهادت رسیدند و آمبولانس منهدم شد.
پس از آن، موج خمپاره بار دیگر من را گرفت و ترکش دیگری به کمرم اصابت کرد که سومین مجروحیت من بود. سپس به بیمارستانی که در ورودی جزیره مجنون و در کنار پل خیبر قرار داشت منتقل شدم و برای ادامه درمان نیز به تهران انتقال پیدا کردم.
به دلیل مجروحیت و تحت درمان بودن در بیمارستان تهران، با پیگیری شهید حسین همدانی به تهران منتقل شدم و از آن زمان در تهران ساکن شدم.
در سال 1390 بازنشسته شدم. در آن زمان، سردار شهید حسین همدانی به من گفتند که خاطرات خوبی دارید و بهتر است این خاطرات را مکتوب کنید تا نسل آینده و دیگران نیز آنها را بخوانند.
به ایشان گفتم که به دلیل آسیب دیدگی، بسیاری از خاطرات را به یاد نمی آورم. سردار همدانی یک دفتر و خودکار به من دادند و گفتند: برو، فکر کن و هر خاطره ای از دوران کودکی، انقلاب، نهضت امام خمینی(ره) و هشت سال دفاع مقدس داری، بنویس. ایده اولیه کتاب از همین جا شکل گرفت و حدود هشت سال طول کشید تا خاطرات را جمع آوری کنم.
در سال 1361 قرار بود فرزند اولم به دنیا بیاید. به بیمارستان کنونی فاطمیه همدان مراجعه کردیم، اما تولد فرزندم چند روزی به تأخیر افتاد. من نیز پنهانی و بدون اطلاع خانواده و همسرم به جبهه رفتم و در عملیات والفجر 5 شرکت کردم. در این عملیات، گردان 153 قاسم بن الحسن(ع) به فرماندهی شهید حاج محسن عینعلی توانست با کمترین تلفات به پیروزی برسد.
وقتی به همدان برگشتم، با خجالت به منزل پدر همسرم رفتم، اما آنها با روی باز از من استقبال کردند. در طول دوران جنگ و حضورم در جبهه، همسرم همواره از من حمایت کرد و هیچ گاه به من اعتراض نکرد.
سردار شهید همدانی همواره این جمله از مقام معظم رهبری را به من گوشزد می کرد: «زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست.»
به همه دوستان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس توصیه می کنم خاطرات و رشادت های رزمندگان را به قلم تحریر درآورند تا این حماسه ها برای نسل آینده ماندگار شود.
در طول نوشتن این کتاب بسیار اذیت شدم و تلاش کردم خاطرات را به درستی روایت کنم. نگارش این کتاب را ادای دینی به شهدا، جانبازان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس، به ویژه رزمندگان همدانی، می دانم.
انتهای پیام
{{name}}
{{content}}