معرفی ظرفیت های کهگیلویه و بویراحمد در قاب عکاسان کشوری
یاسوج- مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی کهگیلویه و بویراحمد از اجرای برنامه ملی هنری تور تخصصی عکاسی با حضور عکاسان برجسته کشوری در سطح این استان خبر داد.
همزمان با فرارسیدن هفته دفاع مقدس ، بازخوانی خاطرات رزمندگان و آزادگان دفاع مقدس، فرصتی برای ثبت و انتقال بخشی از تاریخ شفاهی این دوران به نسل های امروز است؛ روایت هایی از روز های جنگ، اسارت، مقاومت و بازگشت به میهن که گوشه ای از تجربه نسلی را بازگو می کند که سال های جوانی خود را در دفاع از کشور سپری کردند.
همزمان با فرارسیدن هفته دفاع مقدس، بازخوانی خاطرات رزمندگان و آزادگان دفاع مقدس، فرصتی برای ثبت و انتقال بخشی از تاریخ شفاهی این دوران به نسل های امروز است؛ روایت هایی از روز های جنگ، اسارت، مقاومت و بازگشت به میهن که گوشه ای از تجربه نسلی را بازگو می کند که سال های جوانی خود را در دفاع از کشور سپری کردند.
به همین مناسبت خبرنگار ایکنا از اردبیل گفت وگویی با شهرام الطافی، آزاده و رزمنده اردبیلی انجام داده که در ادامه آن را می خوانیم:
شهرام الطافی متولد 22 خردادماه 1347 در محله علی آباد اردبیل در سال 1366 به جبهه اعزام شد و پس از گذراندن دوره آموزشی، در منطقه میمک به عنوان تیرانداز در خط مقدم حضور یافت. وی در جریان حمله نیرو های عراقی پس از پذیرش قطعنامه 598 در 31 تیرماه 1367 به اسارت درآمد و پس از تحمل 26 ماه اسارت، 31 شهریورماه سال 1369 به میهن بازگشت.
پس از ترک تحصیل، 17 شهریورماه 1366 عازم جبهه شدم و دوره آموزشی را در تیپ 40 پیاده نیروی زمینی ارتش در سراب گذراندم. چون با حرفه نجاری آشنایی داشتم، از من خواستند در کارگاه نجاری ارتش مشغول به کار شوم، اما علاقه داشتم در خط مقدم حضور داشته باشم و با دشمن روبه رو شوم. به همین دلیل پیشنهاد کار در کارگاه نجاری را نپذیرفتم و پس از یک دوره آموزشی فشرده 20 روزه، به منطقه میمک اعزام شدم و به عنوان تیرانداز در خط مقدم مشغول به خدمت شدم.
قطعنامه 598 پذیرفته شده بود و در منطقه آرامش نسبی برقرار بود. ما این طرف و عراقی ها آن طرف مرز بودند و از اینکه جنگ تمام شده بود، خوشحال بودیم.
ساعت پنج صبح 31 تیرماه 1367 ناگهان صدای تیراندازی و رگبار در منطقه پیچید. ابتدا اهمیت زیادی ندادیم و تصور می کردیم با توجه به پذیرش قطعنامه، این درگیری ها ادامه پیدا نمی کند، اما کم کم عراقی ها منطقه میمک را زیر آتش گرفتند و دوباره درگیری شدیدی آغاز شد.
با بی سیم به فرماندهی اطلاع دادیم. گفتند این اقدام از سوی افراطی های عراقی است و باید مقاومت کنیم. تا حدود ساعت دو و نیم بعدازظهر مقاومت کردیم، اما در محاصره قرار گرفته بودیم و مهماتمان تمام شده بود. عملاً با دست خالی می جنگیدیم.
مجبور شدیم عقب نشینی کنیم و خودمان را به محل فرماندهی رساندیم. از آن جا به نیزار پناه بردیم و تا ساعت هفت عصر در میان نی ها ماندیم. در همین زمان صدایی آمد و گفتند: «بیایید بیرون، ما خودی هستیم.» فرمانده اجازه نداد کسی خارج شود و گفت ابتدا خودش می رود و بررسی می کند. وقتی برگشت، گفت آنها عراقی هستند و قصد فریب ما را دارند. گفت یا همین جا شهید می شویم یا باید تسلیم شویم.
سه نارنجک داشتیم. با استفاده از آنها خط را شکستیم و هرکدام چند گلوله برداشتیم. با همان مهمات محدود توانستیم یکی از تانک های دشمن را منهدم کنیم، اما محاصره لحظه به لحظه تنگ تر شد. حدود 200 نفر از نیرو های گردان زنده مانده بودیم که در نهایت همگی به اسارت درآمدیم.
عراقی ها بعد از بازرسی بدنی، ساعت، پول و وسایل دیگرمان را گرفتند و ما را به سوله ای تنگ و تاریک منتقل کردند. حدود 400 نفر را در آن سوله جای داده بودند.
در ورودی سوله، سربازان عراقی در دو طرف صف ایستاده بودند و باتوم در دست داشتند. همین که وارد شدیم، شروع به کتک زدن کردند. شرایط داخل سوله بسیار دشوار بود. جایی برای خوابیدن نداشتیم و گاهی نان را داخل کیسه ای می آوردند و وسط سوله روی زمین می ریختند تا اسرا برای برداشتن تکه ای نان تلاش کنند. آب آشامیدنی هم داخل سوله وجود نداشت و این شرایط، وضعیت جسمی اسرا را روزبه روز دشوارتر می کرد.
بعد از چند روز، تعدادی از اسرا را به پادگانی در بعقوبه منتقل کردند. در بدو ورود، زخمی ها و بیماران را جدا کردند تا به بیمارستان منتقل شوند. من به شدت سرفه می کردم و به همین دلیل مرا به بیمارستان بغداد بردند.
پس از معاینه و رادیوگرافی، تشخیص دادند که بیماری سل دارم و حدود 20 روز در بیمارستان بستری بودم. در آن جا با یکی از اسرای ایرانی به نام عیسی آشنا شدم.
عیسی به شدت مجروح بود و طبق تشخیص کمیته بین المللی صلیب سرخ قرار بود برای معالجه به ایران بازگردانده شود. از من پرسید اگر سفارشی برای خانواده ام دارم، بگویم. چون نگران خانواده ام بودم، شماره تلفن دادم و از او خواستم خبر دهد که اسیر شده ام، اما سالم هستم تا خانواده ام نگران نباشند. بعد از آزادی متوجه شدم که او این خبر را به خانواده ام رسانده بود.
تعدادی از اسرا اخبار آسایشگاه را به عراقی ها منتقل می کردند و همین موضوع باعث می شد سایر اسرا نیز تنبیه شوند.
یک روز یکی از خبرچین ها روزنامه ای را که سهمیه روزانه آسایشگاه بود، بدون اینکه من بدانم پاره کرد و زیر پتویم گذاشت. سپس به سرباز عراقی گفت من روزنامه ای را که عکس صدام روی آن بوده، پاره کرده ام.
مرا احضار کردند و با اینکه از ماجرا خبر نداشتم، به شدت تنبیه شدم. این اذیت ها چندین بار تکرار شد و اسرا از رفتار خبرچین ها ناراحت بودند.
یک شب درگیری شد و عراقی ها وارد آسایشگاه شدند. ابتدا تیر هوایی شلیک کردند و بعد به سمت ما تیراندازی کردند. یکی از بچه ها به نام سعید که اهل سراب بود، بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.
پس از آن حادثه، خبرچین ها اسامی 50 نفر از اسرا را که در آن آشوب حضور داشتند، به عراقی ها دادند که من هم یکی از آنها بودم.
ما را در محوطه اردوگاه جمع کردند و 200 بار نشست و برخاست دادند. آن قدر خسته شده بودم که دیگر توان بلند شدن نداشتم و روی زمین نشستم. سرباز عراقی آمد و گفت بلند شو. گفتم نمی توانم. به زحمت بلند شدم و خبردار ایستادم. ناگهان سیلی محکمی به صورتم زد که شدت آن به حدی بود که دندانم شکست.
بله. عراقی ها در حالی که ما را روی زمین می غلتاندند، با کابل می زدند. طاقت نیاوردم و از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم، خودم را داخل آسایشگاه دیدم و سربازان عراقی بالای سرم بودند.
دوباره با کابل و باتوم به کمر و کف پایم ضربه می زدند و از من می خواستند گریه کنم تا دست از تنبیهم بردارند. بچه ها می گفتند گریه کن، اما آن قدر تحت فشار بودم که دیگر توان تحمل نداشتم.
هرچه زدند، گریه نکردم. کار به جایی رسید که خودشان خسته شدند و ایستادند. وقتی خواستم از زیر دستشان فرار کنم، با باتوم به کمرم زدند. پاهایم سست شد و دیگر نتوانستم راه بروم.
بچه ها جلو آمدند و مرا از دست آنها گرفتند و گفتند: «شهرام، بدو تا پاهات باز بشه.» چند بار خواستم بدوم، اما پایم گرفته بود و توانی برای حرکت نداشتم و نتوانستم بلند شوم.
بعد از آن حادثه، رگ های پایم به تدریج ضعیف شد و حس آن از بین رفت و این آسیب تا امروز برایم باقی مانده است.
سرانجام پس از 26 ماه اسارت، 31 شهریورماه سال 1369 به میهن بازگشتم. بازگشت به ایران برای من پایان دوران اسارت و آغاز فصل دیگری از زندگی بود.
خاطرات جبهه، اسارت، مقاومت و سختی هایی که در آن دوران تحمل کردیم، بخشی از زندگی من شده است. شاید بسیاری از جزئیات آن روز ها با گذشت زمان کمرنگ شود، اما اصل آن تجربه ها و آنچه بر ما گذشت، هیچ گاه فراموش نمی شود.
نسل امروز باید بداند امنیت و آرامشی که امروز داریم، به آسانی به دست نیامده است. رزمندگان و مردم در آن سال ها سختی های زیادی تحمل کردند و بسیاری از جوانان از جان و جوانی خود گذشتند.
آنچه از آن دوران برای من اهمیت دارد، ایمان، صبر، مقاومت و ایستادگی مردم است. باید این خاطرات درست و بدون تحریف برای نسل های جدید روایت شود تا بدانند در روز های سخت، مردم ایران چگونه در کنار یکدیگر ایستادند و از کشور خود دفاع کردند.
هفته دفاع مقدس فرصت خوبی برای بازخوانی همین خاطرات و شنیدن روایت کسانی است که آن روز ها را از نزدیک تجربه کرده اند.
انتهای پیام
{{name}}
{{content}}