حضور محترم پروردگار

انسان از آغاز تاریخ، در جست وجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوه های این جست وجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقت جوی بشر ریشه دارد و نمونه های آن را می توان در روایت های تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود، نشانه هایی الهی ارائه کرده اند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت از پروردگار خواسته اند نشانه ای به آنان بنمایاند تا دل هایشان آرام گیرد و یقین شان استوار شود.

انسان از آغاز تاریخ، در جست وجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوه های این جست وجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقت جوی بشر ریشه دارد و نمونه های آن را می توان در روایت های تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود، نشانه هایی الهی ارائه کرده اند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت از پروردگار خواسته اند نشانه ای به آنان بنمایاند تا دل هایشان آرام گیرد و یقین شان استوار شود.

برخی از عارفان و اهل معنا بر این باورند که اگر انسانی با صدق نیت و صفای باطن، از خداوند طلب هدایت و نشانه کند، ممکن است پاسخی دریافت کند که برای او به نقطه ایمانی تبدیل می شود و تکیه گاهی برای یقین به وجود پروردگار عالم به شمار خواهد رفت؛ تجربه ای شخصی که هرچند ممکن است برای دیگران قابل اثبات نباشد، اما برای صاحب آن، روشن و اطمینان بخش است.

یک نویسنده و پژوهشگر حوزه فرهنگ تلاش می کند بخشی از این تجربه های انسانی را از زبان مردمان روزگار معاصر جمع آوری و با افزودن مایه های داستانی به آن، در قالب داستان های کوتاه خواندنی منتشر کند. به گفته وی، این داستان ها، روایتی از رویدادها و پیشامدهای خارق العاده هستند که راویان شان آن ها را اعجازی از سوی خداوند می دانند. این داستان ها نه در پی اثبات فلسفی وجود خداوند، بلکه روایتگر لحظاتی هستند که در آن ها، انسان در میانه زندگی روزمره، نشانی از امری قدسی یافته و آن را چون نقطه ای ماندگار در مسیر ایمان خود، به یاد سپرده است.

در ادامه، هشتمین بخش از این داستان های واقعی را به قلم محمدحسن مردانی خواهید خواند. از وی پیش از این، چند مجموعه داستانی با عناوین «تب برف»، «از شما چه پنهان» و «مثل کف دست» به چاپ رسیده است.

حضور محترم پروردگار

این چهارمین باری است که پلک روی هم می گذارم و همین که چشم هایم گرم می شود، بی هوا از خواب می پرم؛ شبیه آدمی که از بلندی پرت شود. بعید نیست دهانم تبخال بزند و تا یک هفته تمام، مجبور باشم با ماسک جلوی مردم آفتابی شوم. هر بار چرتم سنگین می شود، بلافاصله عباس را می بینم که توی زیرزمین نمور خانه شان غمبرک زده و مثل دیوانه ها به ساعت مچی اش چشم دوخته است. لامپ صد کم سویی از سقف سیاه و دوده زده زیرزمین آویزان است و سایه مبهمی از یک طناب ضخیم و قلاب بزرگش را روی کف سیمانی زیرزمین می اندازد. چهارپایه را با وسواسی مثال زدنی زیر طناب تنظیم کرده، طوری که یک مرد 175 متری وقتی روی آن می ایستد، چانه اش تا زیر طناب بیاید و برای انداختن سر در گره، مجبور نباشد زیاد تقلا کند.

خودش روی تخت چوبی زهوار دررفته ای که جاجیم کهنه اش پر از خاک مرده است، نشسته و ثانیه ها را چوب خط برمی دارد. تا صبح سه ساعتی بیشتر نمانده و برای این 180 دقیقه باقی مانده، 1800 فکر جورواجور دارد که باید همه را از ذهن بگذراند: دخترم چه می شود؟! زری بعد از من، چه کار خواهد کرد؟!

بیشتر بخوانید:

سفر به خیر او یک فرشته بود خواب نما اتوبوس شب خدای همه فن حریف دقیقه 90 سه کیلو تمام

نزدیکی های غروب است، چهار و پنج عصر. دفتر و دستک اداره را جمع کرده ایم و برای رفتن مهیا می شویم. نا در بدن ندارم. از صبح بافه سندها را روی میز پهن کرده ایم و حساب و کتاب پیمانکارها را می کنیم. آخرهای اسفند است و موعد بستن صورت مالی یک ساله. فاکتورها را زیر و رو می کنیم و چرتکه می اندازیم. به فلان شرکت چقدر داده ایم؟ بهمان نفر، چند میلیون تیغ مان زده است؟ از بودجه چیزی مانده که با آن، این چند صباح آخر سال را هم سر کنیم؟

آه از نهادم بلند شده، حال آدم های آفت زده را دارم. تف به این بخت و اقبال! کارمندی هم شد شغل؟! کار کردن خر است و خوردن یابو! حرص و جوشش را ما می خوریم، حمالی اش را ما می کنیم، سودش را یک نفر دیگر می برد. فاکتور صادر کردن هایش با پیمانکار است، جواب حراست و بازرسی و صد وکیل و وصی دیگر را پس دادن، با ما.

دل مان را خوش کرده ایم به همین عنوان پرطمطراق روی میز، مدیر روابط عمومی و امور بین الملل. باکلاس است، به ویژ ه آن بخش بین المللش. آدم خیال می کند برای خودش پخی شده و سری میان سرها درآورده است. سر برج اما به وضوح دستگیرت می شود که حرف، باد هواست. همه این اسم و رسم ها را توی ترازو بگذاری، یک کیلو گوشت نمی دهند. با مقام و منصب که نمی شود شکم زن و بچه را سیر کرد.

یکی از پوشه ها را از لابه لای بقیه بیرون می کشم و محو خواندن اعداد می شوم. 200 میلیون ناقابل به پسربچه ای 20 ساله داده ایم. ناز شست هنرمندش، حق الزحمه طراحی تبلیغاتی که هر ماه توی شهر می زنیم، روی بیلبوردهای سر چهارراه ها؛ اطلاع رسانی طرح های عمرانی، جملات انگیزشی، هشدار مصرف آب، رعایت حال سالمندان، همدلی با کودکان خیابانی و هزار جور حرف دیگر. همین هایی که از روابط عمومی شهرداری انتظار می رود.

کارمان بد نبوده؛ الحق والانصاف برایش وقت گذاشته ایم، اتاق فکر تشکیل داده ایم، فسفر سوزانده ایم و شعارهای خلاق ساخته ایم. خیلی ها به به و چه چه کرده اند. تا اینجایش خوب است. بدی ماجرا، مواجب اندکی است که به کارمند زبان بسته می دهند. شندرغاز حقوق بخور و نمیری که به زحمت کفاف مخارج یک ماه را می دهد؛ در مقابل پول هنگفتی که به جیب گشاد پیمانکارها سرازیر می شود.

چرا کارمند شدیم؟! ما اهل بازار نبودیم؟! هنرش را نداشتیم؟! شاید ترجیح دادیم خودمان را اجیر دیگران کنیم، اما در عوض، دل مان قرص باشد که سر ماه، آب باریکه ای به حساب بانکی مان واریز می کنند.

سرم از این همه ناعدالتی گیج می رود. روی صندلی چرمی کنار میز رها می شوم و خودم را با سرسختی تمام بازخواست می کنم. راستی ما در حق اهل و عیال مان ظلم نکرده ایم؟! این وقت گذاشتن ها، دل به کار اداری سپردن ها، وقف فرهنگ و رسانه شدن ها حاصلی هم دارد؟! دنیای مان خراب شده باشد، آخرت مان آباد است؟! جان کندن های مان را خدا می بیند؟! اجر و مزدی هم دارد؟!

سرم را روی میز گذاشته ام و فکرهای صد من یک غاز نشخوار می کنم که کسی در می زند. آرام و شمرده، شبیه غریبه ها؛ نه مثل سرایدارمان که در را با پا هل می دهد و چای جوشیده اش را روی میز می گذارد، یا همکاران اتاق بغلی که خیال می کنند خیلی با هم ندار هستیم و زحمت در زدن را به خودشان نمی دهند.

می خواهم آبروداری کنم. سرم را از روی میز برمی دارم، دستی لابه لای موهای ژولیده می کشم و آرام و موقر می گویم: بفرمایید!

داخل می شود، سلام می کند و مقابلم می ایستد. تمیز و دست و رو شسته است، قدبلند و چهارشانه، با پیراهن سفید و کت و شلوار مشکی اتوخورده ای که بیشتر به مهمان دار هتل ها می ماند. خستگی جای خود، این همه آراستگی را نمی شود نادیده گرفت. به هوایش سر پا می شوم، دست دراز می کند و محکم دست می دهم.

می پرسد: «مدیر روابط عمومی شما هستید؟»

سر تکان می دهم: «اوهوم!»

سؤالش را کامل تر می کند: «مدیر روابط عمومی سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری؟»

جوابم را بی کم و کاست تکرار می کنم: «اوهوم!»

«مدیر همان جایی که بیلبوردها را توی شهر نصب می کنند؟!»

از این همه تأکید، کلافه می شوم.

«بله قربان، مدیر همان جا. دستورتان را بفرمایید!»

چای نخورده، پسرخاله می شود. با لبخند جلو می آید، دست دور گردنم می اندازد و صورتم را می بوسد.

«آمده ام دست مریزاد بگویم و تشکر کنم!»

خیال می کنم دیوانه است. این روزها آدم مشنگ، کم پیدا نمی شود. هول کرده ام. نخواهد بلایی سرم بیاورد؟!

خودم را کنار می کشم و عاقل اندر سفیه نگاهش می کنم.

«تمنا می کنم، محبت دارید. ولی بابت چه؟!»

بدون تعارف روی صندلی مقابل می نشیند، به چشمان از حدقه بیرون زده ام چشم می دوزد و گرم صحبت می شود. از کسب و کار پدری اش می گوید، تریکوبافی. نزدیکی های میدان امام(ره)، وسط بازار قلندرها. همانی که از کودکی پی اش را گرفته و وردست پدر و عموها، فوت و فنش را از بر شده. از بازار می گوید و حجره بزرگی که هر روز دست کم، 200 نفری به آن، آمد و شد می کرده اند. از قلب بیمار پدر که یک شب، بی هوا از کار می ایستد و داغ یتیمی را بر پیشانی پسر 17 ساله اش می نشاند.

«بابا که رفت، 40 روز کرکره مغازه را پایین کشیدیم و بنای آه و ناله گذاشتیم. دست مان به کار و کاسبی نمی رفت. یک چشم مان اشک بود و یک چشم مان خون. بعد از چهلم، عموها دور و برم را گرفتند تا مغازه پدری را از نو راه بیندازم و میراث دار حاجی شوم که خانه خرج داشت و بی مایه، فطیر بود.

برای کسی که از بچگی خاک بازار را خورده و پادویی کرده، حجره داری کار سختی نیست. خیلی زود روی پای خودم ایستادم و به مغازه جان دوباره بخشیدم. پیازم ریشه دواند و یک حجره را دو تا کردم. والده برایم دست و آستین بالا زد و زن و زندگی اختیار کردم. سر 25 سالگی، آیینه دق خیلی ها شده بودم، حسرت مال و منالم را می خوردند. سر بی باکی داشتم، معامله های کلان می کردم و سکه روی هم می گذاشتم.

نیمه های سال، یک مشتری غریبه آمد سروقتم. اصفهانی نبود، رد و نشان حجره را از اهالی بازار گرفته بود. بار خوب می خواست و قیمت مناسب. چیزی که هم رقبا را از میدان به در کند و هم مشتری، توان خریدش را داشته باشد. چک و چانه های مان که تمام شد، سر قیمت به توافق رسیدیم و پای قرارداد، چای و شیرینی خوردیم.

سفارش بزرگی گرفته بودم. باید کارگاه جدیدی راه می انداختم و کارگرها را بکوب، پای دستگاه می نشاندم تا سر سال، سفارش ها آماده باشد و سنگ روی یخ نشوم.»

عباس خواب را به چشم خودش حرام کرده بود. روز و شبش شده بود کار. هوا برش داشته بود که با این قرارداد، پشت رقبای بازار را به خاک می مالد و همه شان را ضربه فنی می کند.

«ماشالا عباس، گل کاشتی! شیر مادر و نان پدر حلالت!»

هرچه را این همه سال روی هم گذاشته بود، ماده اولیه کرده بود و با قرض و قوله، سفارش ها را رسانده بود به موعد تحویل.

«الوعده وفا؛ مرد است و قولش! این هم سفارش های تان.»

مشتری اما توزرد از آب درآمده بود. با سلام و صلوات آمده بود، جنس ها را بار ماشین کرده بود، پیش پرداخت را گذاشته بود پیش روی عباس و زمان تسویه مابقی پول، غیبش زده بود. ای داد بی داد؛ جا تر است و بچه نیست. اگر پشت گوشت را دیدی، دیگر این مشتری از خدا بی خبر را هم خواهی دید!

خانه و کاشانه اش را رها کرده بود و برای پیداکردن مشتری نابکار، آواره این شهر و آن شهر شده بود. سر و کارش که به پلیس و آگاهی افتاده بود، تازه شستش خبردار شده بود که این قصه سر دراز دارد؛ مشتری سابقه کلاه برداری دارد و شرکت و دفتر و دستکش، همه، باد هوا بوده است. رد کلاهبردار را آن طرف آب، توی کشورهای شیخ نشین زده بودند. یعنی که مرغ از قفس پریده و محال است به این سادگی ها دست عباس به او برسد.

«من ماندم و یک خروار بدهی. طمع، به خاک سیاهم نشاند. خیال کرده بودم راه صدساله را یک شبه می روم، غافل از آنکه دار و ندارم یک شبه به فنا رفته بود و من در خواب بودم. سررسید پرداخت قرض ها که رسید، مجبور شدم به ماترک پدرم چوب حراج بزنم و حجره ها را مفت و مسلم از کف بدهم. بدهی ام اما بیش از این ها بود. طلبکار پشت طلبکار صف می کشید، بد و بیراه می گفت و خواب را به چشمم حرام می کرد.

دستم از کار برید، پایم از بازار کنده شد. خانه نشین شده بودم؛ سوهان روح زن و بچه ام. نه راه پس داشتم، نه راه پیش. به زمین و زمان گیر می دادم، پاپیچ این و آن می شدم. نان همه را توی خون کرده بودم. سر ماه، زنم دست بچه را گرفت و با چمدان بسته رفت خانه پدرش.

«معلوم نیست چه غلط کاری کرده ای که مثل خر مانده ای توی گل! آن وقت غرولندش را به جان من و این طفل معصوم می زنی! اصلاً خر ما از کرگی دم نداشت، عباس آقا! عطای این زندگی را به لقایش بخشیدم. تو بمان و بدهکارهایت!»

زری که رفت، پشتم یک باره خالی شد. خوف برم داشت. یقین کردم به آخر خط رسیده ام. دم به دقیقه بدهکار زنگ خانه را می زد و تنم را می لرزاند. تاب مخفی کاری نداشتم. آدم موش و گربه بازی نبودم. نمی توانستم به آبروی چندین و چند ساله پدرم، چوب حراج بزنم. گفتم نمی مانم با طلبکارها یکی به دو کنم، خودم را خلاص می کنم و آب پاکی را روی دست شان می ریزم. جنازه ام را ببینند، خاطرشان جمع می شود که ندانم به کاری به خرج داده ام و کم آورده ام. خوردن و بردنی در کار نبوده!

دست و دلم می لرزید، از عاقبتش می ترسیدم. شنیده بودم آدم جانش را تباه کند، خسر الدنیا و الاخره می شود. کار اما از این حرف ها گذشته بود. راه چاره ای نداشتم. گفتم بالاخره هر کسی سرنوشتی دارد، پیشانی نوشت ما را هم این طوری نوشته اند.

دلم را یکدل کردم. رفتم توی زیرزمین، طناب ضخیمی را از لابه لای خرت و پرت های قدیمی بیرون کشیدم و دور هم گره زدم. چشمم به قلاب بزرگ وسط سقف افتاد، جای خالی پنکه سقفی بود، راسته کار خودم. انگار صاحبخانه روزی که خانه را می ساخته، خیال این روزها را هم کرده باشد. روزهای بیچارگی، روزگار بی سر و سامانی، روز غزل آخر را خواندن و ریق رحمت را سر کشیدن.

دیگر مثل قبل نمی ترسیدم. بی باک تر شده بودم، انگار ملک الموت روی سینه ام نشسته باشد و دلداری ام بدهد که نترس مرد، قوی باش! همه اش چند لحظه طول می کشد.

دار مجازاتم را که سر پا کردم، ساعت از سه نیمه شب گذشته بود. با خودم گفتم توی این سکوت شب، حکماً خِر و خِر می کنم و پای همسایه ها به خانه باز می شود. بگذارم سر صبح که صدای جان کندنم توی شلوغی کوچه و خیابان گم شود.

نشستم روی تخت زهوار دررفته کنار زیرزمین و به عقربه های ساعت مچی چشم دوختم تا خورشید طلوع کند. آفتاب که زد، پا روی چهارپایه گذاشتم و طناب را دور گردنم انداختم تا همین خروس خوان صبح، کار را یک سره کنم. طناب پوسیده اما هیکل درشتم را تاب نیاورد و درجا پاره شد. مات و مبهوت به رشته های از هم گسیخته طناب زل زدم.

«ای خدا لعنتت کند که تو هم با من، سر ناسازگاری داری!»

گفتم می روم بیرون، از ابزارفروشی سر خیابان یک متر طناب نو می گیرم و دار مجازات را دوباره برپا می کنم.

پاورچین پاورچین رفتم دم در، توی کوچه سرک کشیدم، هنوز سر و کله طلبکارها پیدا نشده بود. یک هفته بود، پشت در خانه مان بست می نشستند و زاغ سیاه محله را چوب می زدند تا پیدایم کنند.

جان از تنم بیرون رفته بود، نای قدم برداشتن نداشتم. سلانه، سلانه از کوچه مان گذشتم و راسته خیابان را بالا رفتم تا به مغازه ابزارفروشی برسم. پشت در یکی از مغازه ها، پارچه مشکی رنگ و رو رفته ای زده بودند و آگهی فوت پیرمردی هم به پارچه، منگنه شده بود.

محو عکس مرحوم شدم. روی سرش برف باریده بود. دلم لرزید. رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا چقدر دلم می خواست این سن و سالی خودم را هم ببینم. ریش و مویی سپید کنم. یعنی هیچ راهی نیست، حتی یک کورسوی امید؟!»

از عکس پشت شیشه دل کندم، رو چرخاندم سمت خیابان و چند قدم دیگر جلو رفتم تا به ابزارفروشی برسم. خورشید از پشت شاخه درخت بلوطی قد می کشید و در سینه آسمان بالا می رفت. برگ های درخت، تاریک و روشن بود. بعضی آرمیده در سایه شب و بعضی غرق در روشنایی روز. چند قدم جلوتر آمدم تا آفتاب عیان تر شود. یک آن، پرتو بلندی شبیه تیغ تیز، مردمک چشمانم را خراشید. خیال کردم کسی با آینه، نور را توی چشمانم می پاشد. بی اختیار، دست ها را سایه بان صورتم کردم و به امتداد نور چشم دوختم. شعاع بلندی از خورشید به تابلوی فلزی بزرگی می تابید و توی چشم هایم منعکس می شد. محو جمله روی تابلو شدم. با خط درشتی نوشته بود: «در تاریک ترین لحظات شب هم، کورسوی امیدی هست؛ چشم انتظار نور باش!»

دلم لرزید. مو به تنم سیخ شد. پاهایم به رعشه افتاد. تاب سر پا ایستادن نداشتم. گوشه خیابان، به دیوار پیاده رو تکیه زدم و بنای زاری گذاشتم. گریه ام تمامی نداشت، صورتم خیس اشک بود. گفتم: «خدایا تو چه حاضر بودی و من نمی دیدمت! می گویم کورسوی امیدی نشانم بده و تو کلام خودم را نقش تن این تابلو می کنی! معجزه، آشکارتر از این؟!»

قید خریدن طناب را زدم، سر کج کردم سمت خانه و دست از پا درازتر برگشتم توی زیرزمین. چهارپایه چوبی را شکستم که باز وسوسه، بلای جانم نشود. به چند ساعت نکشیده، تلفن همراهم زنگ خورد. گوشی را دم گوش گذاشتم. افسر آگاهی بود. گفت: «چند سرنخ جدید پیدا کرده ایم و یک محموله بزرگ تریکو توی یک انبار متروکه. بعید نیست جنس های تو باشد!»

به چشم های خیس عباس چشم می دوزم. چقدر خوب قصه تعریف می کند. چه خوب آدم را شخم می زند و فکر و خیال های پوسیده اش را فرومی ریزد. کمی تا غروب مانده است. پرونده ها را می بندم و از پنجره اتاق به بیلبوردی نگاه می کنم که ته خیابان، زیر نور کم جان عصر ایستاده است.

عباس می گوید: «اگر آن روز، آن جمله را ندیده بودم...» نمی گذارم جمله اش را تمام کند. لبخند می زنم و با صدای بغض آلودی تکرار می کنم: «خدایا، تو چه حاضر بودی و من نمی دیدمت!»

انتهای پیام

نظرات

captcha